تبليغاتX

شماليترين نقطه دل

نمیشه نوشت

بعضی از حرفا رو نمیشه بگی

خیلی از چیزا رو نمیشه نوشت

گریه رو با چشات میتونی بگی

بارونو میشه روی شیشه نوشت

توی روزایی که میان و میرن

خیلی چیزا عوض میشه مث تو

حق داری مثل دیگرون باشی

داره دنیا عوض میشه مث تو

میتونستی صدای من باشی

از گلوی کی میزنی بیرون؟

بعضی روزا خودت نمیدونی

که برای چی میزنی بیرون

منو احساس میکنی اما

خیلی دوری منو نمیفهمی

من همیشه کنارتم اما

تو چه جوری منو نمیفهمی؟

بععضی از حرفا رو نمیشه بگی

خیلی از چیزا رو نمیشه نوشت

گریه رو با چشات میتونی بگی

بارونو میشه روی شیشه نوشت

 


 

به قلم محمد حسین در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 1:2 موضوع | لینک ثابت


 

اخرين لحظه ديدار

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

از خدا خواستم

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی تورا با لهجه گل های نیلوفر ی صدا
کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویایی
ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت ونارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی نمیدانم چرا؟
شاید خطا کردم !
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا؟
تاکی؟
برای چه؟
ولی رفتی وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد !
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
توهم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت وتردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
نمیدانم چرا ؟شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
دعا كردم
دعا كردم* *دعا كردم
دعا كردم


 


 

به قلم محمد حسین در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 11:49 موضوع | لینک ثابت


دوستای گلم اگه راز بازی زیر رو حدس زدید از من یه جایزه بزرگ داری چون همه توی رازش موندن
 
 
 
*زندگی *
 
زندگی یعنی مسیری رو به آب ، زندگی یعنی نه بیداری نه خواب
 
زندگی یعنی سرای امتحان ، زندگی یعنی در آن عاشق بمان
 
زندگی یعنی کمی و کاستی ، زندگی یعنی دروغ  و راستی
 
زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا ، زندگی یعنی ستم ، جور و جفا
 
زندگی یعنی سفر ، راهی دراز ، زندگی یعنی جهانی رمز دار
 
زندگی یعنی مهی در پشت ابر ، زندگی یعنی بلا و درد و صبر
 
زندگی یعنی دو روزی میهمان ، زندگی یعنی فریب میزبان ....
 
 

 
هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم
 
 فقط برای تو می نویسم که بدانی و دانستنت شاخه امیدی باشد بر این درخت فرسوده و پیر که هر چه دارد از فداکاری غم است و بس و بدان که می دانم دلی داری به وسعت دریا همان دریایی که دل من نیز  در آن نهان است و هر بار که دلگیر می شوم بر خود می گویم  که بر لب دریا نشسته ای و به نظاره آبی که همچون قفس دلم را در خود جا داده می نگری و این نگریستن چیزی نیست جز صداقت و پاکی که چون بر دلم نگاه می کنی همه شیطنت هایت را نیز خبر می دهد ولی افسوس که من کویری هستم در دل زندان درد و رنج و همچنان می سوزم و غربت تنها واژایست که آموخته ام و با آن زنگی را نوید بخشیده ام  و همچنان در این کویر به خیال واهی می تازم به خیال آن که در دور دست ها کسی به انتظارم نشسته است و هیف و هیف و هیف که نمی دام و اگر می دانستم از این کویر دریایی می ساختم به وسعت مظلومیت عاشقان و به عمق دل غریبان که هر چه باشد و هر دردی در این دنیای واهی باشد هیچ چیز مانند غربت در جایگاه آشنایی دل را نمی رنجاند .
 


 

به قلم محمد حسین در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:35 موضوع | لینک ثابت


چقدر سخته...

 چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقتو ازت دزدیدو به جاش یه زخمِ

همیشگی به قلبت هدیه داد زُل بزنیو به جای اینکه لبریزِ کینه و نفرت شی،

حس کنی هنوزم دوسش داری...

 

چقدر سخته که باز سَرتو به دیواری تکیه بدی، که یه بار زیرِ آوارِ غرورش، تمامِ وجودت لِه شده...

 چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی، اما زمانی که

 دیدیش چیزی جز "سلام" نتونی بگی...

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس

 کنه، اما مجبور شی بخندی که نفهمه هنوزم دوسش داری...

 

چقدر سخته گُلِ آرزوهاتو تو باغچه ی کَسِ دیگه ببینی، اون وقت آروم بگی:

        گُلِ من، باغچه ی نو مبارک...

 


 

به قلم محمد حسین در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت


*